تبليغاتX
سایه

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ایلیا| |

بالاخره بعد از تلاش های فراوان و نشان دادن گوشه چشمی از سوی ممیزان ارجمند وزارت ارشاد کتاب سوم ما هم به زیور طبع آراسته شد و کار ما هم موقتاً با استاد سلینجر و ترجمه آثارش(سه کتاب) تمام شد.

این کتاب سومی از جهاتی متفاوت ترین اثر استاد است که قطعاً طرفداران کارهای دیگرش را غافلگیر می کند. سیمور عزیز که یادتان هست؟ پسر بزرگ گلس ها(همان خانواده عجیب و غریب خلق شده استاد). شانزدهم هپ ورث در واقع تماماً ذکر نامه ای است که این موجود استثنایی در 7سالگی می نویسد. اعتراف می کنم که ترجمه اش بدجوری آزارم داد. ترکیب جملات عجیب و غریب و پر از اشتباه جانم را به لبم رساند.گاهی ساعت ها برای فهم کامل یک جمله درمی ماندم.ترجمه اش باز سخت تر بود.باید فارسی غلطی را انتخاب می کردی که همان اشتباهات دستوری، نگارشی و ویرایشی متن اصلی را می داشت. مشکل بزرگ دیگر این که بدجوری می ترسیدم(و می ترسم) که خواننده از همه جا بی خبر سکته ها، روان نبودن، اشتباهات ویرایشی و جملات و غیره بگذارد به پای منِ مترجم بیچاره. البته مقدمه کوتاهی نوشته ام بر کتاب که خدا کند بخوانند آن یکی دو صفحه را.حواشی داستان ها هم خیلی وقت برد.اما به نظرم می ارزید به سختی اش؛آخرین اثر منتشرشده استاد و البته یک شاهکار واقعی.

به هر حال به لطف خدا همکاری ام با انتشارات سبزان با این کتاب ادامه پیدا کرد و بیشتر از همه از این خوشحالم.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط ایلیا| |
یکی از دوستان ایمیلی(ببخشید! رایانامه ای) برایم فرستاد که این قدر زیبا و تاثیرگذار بود که دلم نیامد از آن محروم باشید. ظاهراً جشنواره ای بوده به نام "دستهای کوچک دعا".

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن داداش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط ایلیا| |

آدم پدر می خواهد؛ چه بخواهد چه نخواهد، می خواهد. چه خودش بداند و چه نداند؛ می خواهد. آدم است و هزار عیب و ایراد. بر عکس تمام موجودات دوپا و چهارپا(و بی پا) هر چه سنش بالاتر برود بیشتر پدر می خواهد. پدری که پدر باشد نه دوست یا رئیس یا گاوصندوق یا چه می دانم خانه دار(=کسی که خانه دارد). که رغبت کند آن چند صفحه ای که با خیالات نوجوانانه ات نوشته ای را دست کم همان طور سرسری بخواند. نه این که نگاهی کند، لبخندی بزند و کاغذها را به میز تقدیم کند. که بیاید و کتاب های نایابت را که با هزار بدبختی پیدا کرده ای را فقط نگاهی کند و فرصتت بدهد که یکی دو دقیقه ای از آنها بگویی و بعد یک آفرینت بگوید یا چه می دانم یک تعریف ساده ات کند. که بفهمد یک سال است فکرت شده یک چیز و آن چیز چیست و بعد آرام و محکم فقط و فقط بگوید:"نترس! خدا هست و من هم". که بودت را بودتر کند نه این که بو کند. که اصلاً حرفی بزند تازه که فقط و فقط مال خودت باشد نه تو و یک عالم آدم دیگر. که... که اصلاً خود خود پدر باشد...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط ایلیا| |
وقتی که حالی نداشتید و دنبال جایی برای بازیابی اش می گشتید، سری بزنید به این وبلاگ بی نظیر:

کاریکاتوریست درک نشده

این مطلب را به عنوان نمونه از همین وبلاگ محترم بخوانید تا باور کنید ادعای بالا را:

قصه بره و گرگ

بیکار که شدی ، زیر گاز را که کم کردی ، روزنامه ات را که خواندی ، شاخه نوری را که به لب داری به تاریکی شنها که بخشیدی ، اعترافات را که از خوکدانی ملی دیدی ، دستانت را خوب شستی از هراس آنفولانزا ، لاست ات را که دیدی آنوقت بیا بنشین کنارم با هم حرف بزنیم دو کلام .

درخبرها خواندم کودکی در فیلیپین دنیا آمده که دو تا سر دارد . عکسش را هم دیدم . حالا چرا گفتم تو هم بیایی . می خواهم با هم تخیل کنیم یک لحظه و خودمان را بگذاریم جای پدرش  ،مادرش، بزرگترش و قرار است تصمیمی بگیریم کبری . چه کار کنیم با این بچه ؟ همینطور بماند و بزرگ که شد تبدیل به غول دوسر بشود ، گیدورا بشود. یا یکی از سرها را قطع کنیم ها ؟ قبول یکی را می بُریم

بعدن وقتی بچه بزرگ شد و یک عوضی بالفطره در می آمد و افتاد به جان ملت ،حسرت نمی خوردیم که کاش همین سر را قطع میکردیم و آنیکی را میگذاشتیم دست نخورده بماند سر جایش سبز بشود ؟

پدرش راه می رود توی راهروی بیمارستان لابد .سیگاری هم اگر باشد محکم پکی میزند و میرود یک مشروبی چیزی میخورد و فکر میکند و فکر میکند و فکر میکند و ته ریشش را می خاراند و به هیچ کجا نمی رسد . گفتم تو بیایی با هم کمکش کنیم که کدام سر را ببُرد. فکر کن کدام سر قرار است بشود دکتر حسابی و انیشتن و کدام یک می شود بن لادن و صدام حسین ؟ کدام سر می شود تروریست ِ نارنجک به خود بسته و کدامیک میشود موسیقیدان کنار پیانو نشسته ؟ کله سمت راستی ندا آقاسلطان میشود و آنیکی  برادر ارزشی لباس شخصی یا برعکس ؟ سمت چپی بزرگ که شد هوای پدر و مادر پیرش را دارد ؟ سمت راستی توی سرش چی میگذرد کلن ؟

حالا انتخابت را که کردی بعدن یک وقت دیگر بیا بنشینیم فکر کنیم با آن سر بریده چه کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط ایلیا| |

بخشی از کتاب "شانزدهم هپ ورث، 1924" اثر "جی.دی.سلینجر" که همین روزها با ترجمه ام چاپ می شود: 

بگذارید خداوند ما را با فرمان­ های شخصی که به هیچ کدام­ مان نداده، رهین منتش کند! اگر میل داشتی این نامه را بخوانی و خواندی- خدای عزیز- مطمئن باش که می­ دانم چه می­ گویم! اصلاً لازم نیست روی سرنوشتم عسل بپاشی و شیرینش کنی! مرا با فرمان­ های خوشحال­ کننده و شخصی و میان­برهای معرکه، رهین منتت نکن! از من نخواه که به سازمان­ های مخصوص برگزیدگان فانی که به روی همه باز نیست، ملحق بشوم!


نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ایلیا| |


Beethoven-Moonlight Sonata

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ایلیا| |


Peter Sarstedt - Where Do You Go To My Lovely [1969]


You talk like Marlene Dietrich
And you dance like Zizi Jeanmaire
Your clothes are all made by Balmain
And there’s diamonds and pearls in your hair, yes there are.

You live in a fancy apartment
Off the Boulevard of St. Michel
Where you keep your Rolling Stones records
And a friend of Sacha Distel, yes you do.

You go to the embassy parties
Where you talk in Russian and Greek
And the young men who move in your circles
They hang on every word you speak, yes they do.

But where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
Tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes i do.

I've seen all your qualifications
You got from the Sorbonne
And the painting you stole from Picasso
Your loveliness goes on and on, yes it does.

When you go on your summer vacation
You go to Juan-les-Pines
With your carefully designed topless swimsuit
You get an even suntan, on your back and on your legs.

And when the snow falls you're found in St. Moritz
With the others of the jet-set
And you sip your Napoleon Brandy
But you never get your lips wet, no you don't.

But where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
would you Tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes I do.

You're in between 20 and 30
A very desirable age
Your body is firm and inviting
But you live on a glittering stage, yes you do, yes you do.

Your name is heard in high places
You know the Aga Khan
He sent you a racehorse for Christmas
And you keep it just for fun, for a laugh ha-ha-ha

They say that when you get married
It'll be to a millionaire
But they don't realize where you came from
And I wonder if they really care, or give a damn

But where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
Tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes i do.

I remember the back streets of Naples
Two children begging in rags
Both touched with a burning ambition
To shake off their lowly brown tags, they try

So look into my face Marie-Claire
And remember just who you are
Then go and forget me forever
But I know you still bear
the scar, deep inside, yes you do

I know where you go to my lovely
When you're alone in your bed
I know the thoughts that surround you
`Cause I can look inside your head
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ایلیا| |

صدای عجیب و پرحجمی دارد این محمد حشمتی و مهم تر این که اغلب خوب قدرش را می داند. برای این که باور کنید حرفم را، این چند نمونه را می گذارم. حتما گوش کنید و لذتی ببرید در این روزهای تلخ.


آرزو  (شعر:فصیح الزمان رضوانی)

اذان می گویند  (شعر: استاد محمد صالح علا)

عطر عشق

شب نمناک

لینک ها همه غیرمستقیم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط ایلیا| |
یادداشتی از "دکتر محمدباقر قالیباف" در وب سایت شخصی اش:

هفته قبل مراسم افتتاح خط جدید اتوبوس های تندرو بود. بعد از مراسم افتتاح با چند نفر از دوستان شهرداری سوار یکی از اتوبوس ها شدیم تا درکنارمردم یک بار کل خط را بازدید کنیم. در یکی از ایستگاهها پیرمردی هفتاد و چند ساله سوار اتوبوس شد.اتفاقاً در کنارم نشست و در کمال تعجب دیدم برخلاف دیگر مسافران به سلامی بسنده کرد.
اول احساس کردم که من را نشناخته است.خوشحال شدم. فرصت را مناسب دیدم تا بتوانم بعداز مدت ها بدون غل و غش و تعارفات و چند رنگی هایی زمانه، با او به صحبت بنشینم و از خلوص اش بهره ببرم.
سئوال کردم: پدر جان چه کاره ای؟
گفت : حمالم!
از صراحت لهجه اش جا خوردم! ادامه داد : در بازار با گاری بار جابجا می کنم.
گفتم : اوضاعت خوب است؟ راضی هستی؟
گفت : شکر خدا راضیم. روزی ده، پانزده هزار تومان درآمد دارم.
دیگر سر صحبت باز شده بود. در میان صحبت چند نفری آمدند و نامه دادند. احساس کردم به این مصاحبت نیاز دارم و دارد از دستم می رود. هرچه با پیرمرد بیشتر صحبت می کردم به اخلاصش بیشتر پی می بردم.همسرش 2، 3 ماه پیش فوت کرده بود و حالا تنهاست.
چند نفر از دوستان شهرداری که در کنارم بودند؛ با خنده گفتند: این پیرمرد حتماً نمی داند پیش چه کسی نشسته است؟ و گرنه درخواستی مطرح می کرد.
نگاهش کردم. از صحبت هایش فهمیده بودم که من را شناخته است، دیدم لبخندی از سر آرامش و رضایت و یا به طعنه به آنها زد و سرش را پایین انداخت. محترمانه گفتم اگر درخواستی دارد مطرح کند.
گفت : من از زندگیم خیلی راضیم، روزی ما هم دست خداست. تا به حال بیشتر از آنکه فکر می کردم خدا به من لطف کرده. احتیاجی هم ندارم.
واقعاً به حال او غبطه خوردم.
دوباره افرادی که متوجه صحبت های او نبودند زمزمه می کردند که این پیرمرد حواس پرتی است، نکند یادش برود که کجا پیاده شود. خیلی وقت است اینجا نشسته است.
نمی دانم! شاید وجود آن پیرمرد جلوی حرفها و کارهای آنها را گرفته بود و یا اذیتشان می کرد.
ناگهان پیرمرد گفت : نترسید من ایستگاه بعد پیاده می شوم.
محو تماشای او بودم. خداحافظی کرد و پیاده شد. با نگاهم تعقیبش کردم. دیدم رفت و گاری اش را برداشت. یادم آمد اسمش را هم نپرسیده ام! ولی عجب آدمی بود. مثل گوهری بود در این زمانه ای که صداقت ، سلامت و توکل کیمیا شده است. کیمیایی که زنده کننده و حیات بخش جامعه است. «ومن یتوکل علی الله فهو حسبه» هر كس بر خدا توكّل كند، خداوندكفايت امرش را مى‏كند.
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ایلیا| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir